۞ امام علی (ع) می فرماید:
هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.
  • ایتا

موقعیت شما : صفحه اصلی » متفرقه
  • شناسه : 10692
  • 26 مرداد 1405 - 21:53
  • 13 بازدید
  • ارسال توسط :
وقتی دوربین، از ثبتِ حقیقت باز می‌ماند؛ روایت یک رسانه‌چی از غیبت در موکب

وقتی دوربین، از ثبتِ حقیقت باز می‌ماند؛ روایت یک رسانه‌چی از غیبت در موکب

دیده‌ام آدم‌هایی را که شاید تمام روز خسته بودند، اما خستگی‌شان را پشت لبخند پنهان می‌کردند. یکی چای می‌داد، یکی آب، یکی غذا، یکی راه را نشان می‌داد و دیگری حواسش بود کسی در این شلوغی، تشنه و خسته نماند. جوان‌های موکب، گاهی پای دیگ بودند، گاهی در صف آب‌رسانی، گاهی مشغول پذیرایی و گاهی […]

دیده‌ام آدم‌هایی را که شاید تمام روز خسته بودند، اما خستگی‌شان را پشت لبخند پنهان می‌کردند. یکی چای می‌داد، یکی آب، یکی غذا، یکی راه را نشان می‌داد و دیگری حواسش بود کسی در این شلوغی، تشنه و خسته نماند.

جوان‌های موکب، گاهی پای دیگ بودند، گاهی در صف آب‌رسانی، گاهی مشغول پذیرایی و گاهی دست زائری خسته را می‌گرفتند تا جایی برای استراحت پیدا کند. دست‌های پینه‌بسته، پیشانی‌های خیس از عرق، جلیقه‌های سبز و سفید و دیگ‌هایی که ساعت‌ها می‌جوشند؛ همه بخشی از تصویری بودند که دوربین من تلاش می‌کرد ثبتشان کند.

اما هیچ‌کس دنبال دیده‌شدن نبود. برای خیلی‌هایشان همین که زائری یک بشقاب غذا بگیرد، یک لیوان آب بنوشد، چای گرمی دستش بگیرد یا چند دقیقه جایی برای نفس تازه کردن پیدا کند، کافی بود. همین بی‌ادعایی بود که رسانه‌بودن را برای من معنا می‌کرد؛ اینکه وظیفه داشته باشم چیزی را که شاید خیلی‌ها نمی‌بینند، روایت کنم.

من به عنوان یک رسانه‌چی، همیشه دنبال لحظه‌ام؛ دنبال همان ثانیه‌ای که باید ثبت شود؛ یک نگاه، یک لبخند، یک دست، یک قاب. اما در موکب بردخون، بعضی لحظه‌ها اصلاً شبیه «خبر» نبودند؛ باید فقط می‌ایستادی و نگاه می‌کردی.

مثلاً همان لحظه‌ای که خادمی میان آن ازدحام، سینی چای را بالا گرفته بود و زائری خسته دستش را دراز کرد، لیوان را گرفت و با لبخند گفت: «خدا خیرت بدهد.» شاید برای کسی که از بیرون نگاه می‌کند، این فقط یک چای ساده باشد؛ اما من که آنجا بوده‌ام، می‌دانم پشت همین یک لیوان چای، چند ساعت ایستادن، گرما، خستگی و دلی است که آمده تا خدمت کند. این‌ها همان چیزهایی است که دوربین ثبت می‌کند، اما هیچ دوربینی نمی‌تواند تمام حسش را منتقل کند.

دیگ‌هایی که هیچ‌وقت خالی نمی‌مانند، دست‌هایی که از خدمت خسته نمی‌شوند و دل‌هایی که برای زائر غریبه، آشنا می‌شوند. دو سال از نزدیک دیدم که موکب برای این آدم‌ها فقط یک محل پذیرایی نیست؛ یک جور دلدادگی است. بردخونی‌ها از شهر خودشان راه می‌افتند و کیلومترها آن‌طرف‌تر، در مشهد، دنبال اسم و عنوان و دیده‌شدن نیستند؛ دنبال خدمت‌اند. می‌خواهند خادم باشند… همین.

و آن میدان بزرگ روبه‌روی حرم مطهر، در روزهای شهادت امام رضا (ع)، دیگر فقط یک میدان نیست؛ دریایی است از سیاه‌پوشان و دل‌های داغدار. پرچم‌های ایران، بنرهای شهدا، سایه‌بان‌های مشکی، صدای صلوات و نوحه، گریه زائران و قدم‌هایی که خستگی را به جان می‌خرند تا به حرم برسند؛ همه دست به دست هم می‌دهند تا تصویری بسازند که هیچ کلمه‌ای توان روایت کاملش را ندارد. ما فیلم می‌گرفتیم، عکس می‌گرفتیم و روایت می‌کردیم؛ اما خودمان هم می‌دانستیم که بخش بزرگی از این حس، هرگز در قاب دوربین نمی‌گنجد.

امسال اما دوربین من در میان آن جمعیت نبود. نه صدای زائران را از نزدیک شنیدم، نه گرمای هوا را حس کردم، نه در میان آن سیاهی‌ها و پرچم‌ها قدم زدم و نه توانستم مثل دو سال گذشته، دوربینم را بالا بیاورم و لحظه‌ای از آن خدمت بی‌ریا را ثبت کنم. امسال سهم من از مشهد، چند عکس بود و کلی خاطره؛ عکس‌هایی که نگاهشان می‌کنم و گاهی حس می‌کنم جای من در گوشه‌ای از همان قاب‌ها خالی است.

نه از بی‌میلی بود، نه از سستی و نه از کم شدن شوق خدمت؛ گاهی دل می‌رود و پا نمی‌رسد. و شاید سخت‌ترین نوع دلتنگی، دلتنگی برای جایی باشد که فقط به آن سفر نکرده‌ای، بلکه بخشی از خودت را در آنجا جا گذاشته‌ای.

امسال هر تصویری که از موکب دیدم، برایم فقط یک عکس نبود؛ خاطره‌ای بود که دوباره زنده می‌شد. دلم برای آن شلوغی‌ها تنگ شده؛ برای ازدحام عجیب و دوست‌داشتنی، برای صدای صلوات‌ها، برای سیاهی‌های عزای امام رضا (ع)، برای خادمی که بی‌وقفه پذیرایی می‌کرد، برای زائری که خسته می‌رسید و با یک لیوان آب یا چای، لبخند روی صورتش می‌نشست. دلم حتی برای همان لحظه‌هایی تنگ شده که وسط شلوغی نمی‌دانستم باید کدام صحنه را ثبت کنم.

امسال جا ماندم؛ اما همین نرفتن، بیشتر از هر سال قدر آن دو سفر را به من فهماند. فهمیدم بعضی مأموریت‌های رسانه‌ای، فراتر از یک «پوشش خبری»، نوعی حضور در قلبِ حقیقت است.

حامدجاگرانی

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *